|
یاسی جونم کجای تنها برای چشمان تو می نویسم که نگاهت تکراری از آسمان است... تو همانی هستی که بهار را برایم به ارمغان آوردی و من همانی هستم که به عشقت وفادار مانده ام و روزهای بی تو را در دفتر دلم شمارش کردم... عشق من بی انتهاست... دوستت دارم + نوشته شده در یکشنبه 1387/10/29 9:11 قبل از ظهر توسط عشق های زیبا |
درسکوت تنهای شب به تو که همچو ستاره ای ودر تابلوی زیبای آسمان می درخشی می اندیشم به تو که وقتی می آیی غم ودرد غریبی مرا درهم میشکنی ای یار زیبای من فقط به تو می اندیشم + نوشته شده در چهارشنبه 1387/02/04 10:41 بعد از ظهر توسط عشق های زیبا |
بهترین صدای زندگی ام صدای تپش قلب توست و قشنگترین روز دنیا روز به تو رسیدن است من با یک دنیا عشق و علاقه و دوست داشتن به یگانه معبودم حسین نازم می گویم عاشقانه دوستت دارم و هزاران گل یاس را به همراه یک دنیا عشق پیشکش قلب مهربانت می کنم و بر تک تک گلبرگ های آن مینویسم حسین جانم بی اندازه دوستت دارم حسین جانم اگه به من بگن یه چیز بی ارزش را بدم و به جاش یه چیز با ارزش بگیرم می گم جون منو بگیرن و به تو گل نازم عمر طولانی بدن عزیزم درسته که من و تو خیلی از هم دوریم ولی اینو بدون خیلی دوستت دارم نفسم و همیشه به یادتم عشق زیبای من + نوشته شده در سه شنبه 1386/09/06 11:39 بعد از ظهر توسط عشق های زیبا |
خوندن من يه بهونه ست يه سروده عاشقانه ست من برات ترانه ميگم تا بدوني كه باهاتم تو خودت دليل بودنم بي تو شب سحر نميشه مي ميرم بي تو !!
من عشقت رو به همه دنيا نميدم حتي يادت رو به كوه و دريا نميدم با تو مي مونم واسه هميشه! گلم خیلی دوستتدارم حیف که ازمن دوری خیلی دور + نوشته شده در دوشنبه 1386/08/21 9:39 بعد از ظهر توسط عشق های زیبا |
سلام عزیزم بازم من اومدم گرچه دیر اومدم ولی اینو بدون همیشه به یاد وبلاگمون بودم حسین جون این نوشته هم تقدیم به تو که از من دوری تقصیر دلم چیست اگر روی تو زیباست حاجت به بیان نیست که از روی تو پیداست من تشنه یک لحظه تماشای تو هستم افسوس که یک لحظه تماشای تو رویاست در خانه احساس اگر زمزمه ای هست آن زمزمه از توست که در جان ودل ماست من قایق آواره دریای تو هستم خوبست بدانی که دلم عاشق دریاست درحسرت دیدارتو می سوزم اما این دست خودم نیست به حق روی تو زیباست
+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/08/09 7:20 بعد از ظهر توسط عشق های زیبا |
عشق من آخر دنیاست بخند عشق من مرگ همین جاست بخند آن خدای که بزرگش میخواندیم به خدا مثل ما تنهاست بخند بار خدای من... هیچ فکر نمیکردم به جرم عاشقی اینگونه مجازات شوم دیگر کسی به سراغه من نخواهد آمد بارخدای من...قلبم شتابان میزند شمارش معکوس درسینه ام ومن تنهای خود رادر آغوش میکشم بازم تنها ماندم ... بار خدای من کمکم کن...
+ نوشته شده در سه شنبه 1386/04/12 11:14 بعد از ظهر توسط عشق های زیبا |
+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/03/24 2:25 بعد از ظهر توسط عشق های زیبا |
+ نوشته شده در دوشنبه 1386/03/21 8:5 بعد از ظهر توسط عشق های زیبا |
حالا برای اینکه بدانی چقدر دوستت دارم .... دوباره نامه را از اول و بصورت یک خط در میان بخوان!! علاقمندی و محبت شدیدی که به تو داشتم دروغ و بی اساس بود و در حقیقت نفرت من به تو روز به روز بیشتر میشد ... هر چه تو را بیشتر میشناسم به دو رویی و دروغگویی ات بیشتر پی میبرم و بالاخره این احساس در قلبم جای میگیرد که باید از هم جدا شویم و دیگر به هیچ وجه حاضر نیستم که روزی رفیق زندگی تو باشم اگر چه دوستی ما همچون گلبرگهای بهار کوتاه بود ولی بسیاری از اوراق و صفحات زندگی تو برایم روشن شد و مطمئن هستم که به غیر از تظاهر و دو رویی چیز دیگری نیست اگر رفاقت ما سر بگیرد .... تمام عمر را با پشیمانی خواهم گریست اگر چه آشنایی ما به غیر از این باشد باز هم خوشبخت خواهیم بود ... و اکنون لازم است بدانی که این موضوع را هیچگاه فراموش نکن و مطمئن باش من این نامه را سرسری نمی نویسم و چقدر ناراحت کننده است اگر باز هم بخواهی در صدد دوستی با من باشی .... بنابر این از تو میخواهم که جواب نامه را ندهی ... چون نامه هایت سراسر از دروغ و تظاهر و خالی از محبت و عشق است و تصمیم گرفتم برای همیشه تو و دیگر کارهای عشقت را فراموش کنم و دیگر به هیچ وجه حاضر نیستم خود را راضی کنم که دوستت داشته باشم و شریک زندگی ات شوم + نوشته شده در شنبه 1386/01/04 0:4 قبل از ظهر توسط عشق های زیبا |
کـــــــاش مردم همـــــــه می دانستند که چــــــه ها در دل مـــــــن می گذرد کــــــاشکی اشــــــــک مرا می فهمیدی آنــــــــکه لبخـــــــــند مــــــرا می نگرد کـــــــــاش تو بیگــــــــــانه نبودی ز من آنــــکه با درد ِ دل من هـمـــــــزادبودتو بودی گـــــر دهـــــــد دل به دلـــم می شنود درد ِمن را زداغ غربتِ فـــریــــــــــادم را میشنوی آه اگــــــــر مهــــــــر ِ مرا نشناســــــی سمیه جان توکه هم صحبت و هم کیش ِ من هستی آن ملاحــــت که به لحنش خفته است تومیدانی نیست مرهــم ،برای من توی این شهر غریب شهـــــــر ِ ما ، خــــــانۀ ما یعنی چــه؟ من در این خــــانه چه بی خویشم ، آه همدمی نیســـــت کــــه درد ِ دل ِ خود بازگویم بـــــــر ِ او ، گـــــــاه به گـــــــاه وای که توغافـــــــل از عشق نبودی نه مـــــــــرا خویش و نه بیگـــــــانۀ نبودی کیست جویـــــــای محـبت اینجــــــــا؟ هیــــــــچ چیز جزیادتومرادیوانه نمیکند گاه گاه برای خودم که چنین تنها شدم ...... میخوام بگم هنوزم دوستت دارم منو تنها نگذار + نوشته شده در جمعه 1385/12/18 10:17 بعد از ظهر توسط عشق های زیبا |
|
| |||||